13 بدررر
در مخیلاتمون هم نمی گنجید که امروز یه هوای بارونی باشه
از ساعت 1 دیشب بارون میومد تااااااااااااااااا ساعتای 10 امروز صبح
ولی از اونجایی که دیگه نمیشد از خونه بیرون نیایم ساعتای 10 و نیم اومدیم بیرون و با مادر جون و خاله ها و دایی مرتضی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمو جون و برادرای شوهر خاله زدیم بیرون و بعد کلی گشتن دنبال جا و استخاره گرفتن که بمونیم یا برگردیم خونه ، بخاطر باد شدیدی که می اومد و گه گاهی هم بارون ، بالاخره رفتیم یه مزاری نزدیک خوسف که اسمش الان دقیق یادم نیست ...ساعتای 12 و نیم رسیدیم و ....
زهرا خانم بخاطر بادی که می اومد اکثرا تو چادر بودن

اینجا هم با محمدجان مشغول بیرون ریختن وسائل کیف من بخت برگشته بودن


به به بفرمایین سیب زمینی کلوخی

اینم از نهارمون جای همه تون خالی

زهرا خانم مشغول خوردن پرتغال

روز خوبی بود کلی خوش گذشت آخر سر هم ساعتای 5 و نیم بعد از ظهر رسیدیم خونه






13 بدررر 


